دنیا دایره وار به دور سرم می چرخد.
این روزها دنیا خوب خودش می داند باید بچرخد و بچرخد انقدر بچرخد تا نفست بالا نیاد
روز های روشنم هر روز تیره تر از قبل می شود
انقدر تیره که فکر کنم تا چند روز دیگه هیج جای روشنی نباشه
نه ! خیال نکن که این فقط دنیای من است
این دنیا و حال و هوایش نه فقط برای من بلکه برای همه ماست
این روزها حال و هوای همه تیره و تار هست
اما دیگه باید ترسید
چون دیگه همه ما تنها هستیم
همه ما
تک تک هر یک از من ها!
این روزها دنیا فقط به دور من و من ها می چرخه
+ نوشته شده در جمعه 27 خرداد1390ساعت 0:25  توسط فرزانه قربانی
|
خواستم بنویسم که نمی دونم دیگه چه حسی دارم.فقط اینکه دیگه حالم از این غرورت بهم می خوره. بیشتر از خودم و همه این حس های بچه گونم که مثل دختر های ۱۴ ساله شدم
+ نوشته شده در یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 2:3  توسط فرزانه قربانی
|
به یاد یار چگونه بگریم زار...
به نقش هایم در زندگی فکر می کنم ،نقش این روزهای من نقش دختری ساده لوح و ساده دل است که به راحتی گول حرف های تو را خورده است . من چه ساده لوحانه تو را دوباره باور کردم، چه ساده لوحانه تو را به دریچه ذهنم راه دادم اما انگار تو بهتر از من نقشت را بلد بودی. این بار توی بازی من چه زود خر شدم تو هم چه خوب گرگ بودی، گرگ بودن برای تو ارثیه پدریست، ارثیه ای که هیچ وقت فراموشش نمی کنم آقای بازیگر عزیز
عادت کرده ام که در خیالاتم با آدم ها زندگی کنم،توانایی واقعیت دادن به آنها برایم سخت است.زمانه طوری پیش می رود که من لیاقت بودن با آنها را از دست می دهم.
ذهنم شبیه پارچه های گلداری شده که تو مثل اون گل درشته وسط ذهنم نشستی. خوب هم نشستی.الان دقیقا ۱۳ روز است که تو اون وسط های ذهنم مشغول زندگی هستی .الان دقیقا ۱۳ روز است که من روز به روز نگاه به تقویم دیواری می کنم تا شاید به دیدنت نزدیکتر بشم.الان دقیقا ۱۳ روز است که اضطراب دوباره دیدنت رو با خودم حمل می کنم.الان دقیقا ۱۳ روز است که تو نقش معشوق خیالی من را بازی می کنی.خواهش می کنم تا آخر هم بازی خوب من بمون.
**آفای معشوق عزیز شاید تو نیم نگاهی هم به من نکنی اما من...
+ نوشته شده در سه شنبه 19 بهمن1389ساعت 17:58  توسط فرزانه قربانی
|
این روزها لحظه شدماز این لحظه ها...
این روزها به لطف نبودن خواهرم شب ها رو تنها طی می کنم.تنهایی که شاید
فقط یک هفته در سال نسیبم مشود.برای جبران کم کار هایم در طول سال ،شب ها
رو تا صبح با تنهایی هم خوابه می شوم تا مگر سالی دیگر اقبالی به من روی
کند تا من اینجور با تنها،تنها شوم
این روزها اتفاق ها پشت سر هم،خوب و بد می افتد.حتی مجال فکر کردن هم نمی دهد.دیدن
رفتار های شوک آمیز اطرافیان به من تلنگری میزند که توی این دنیا آدم ها
از دیوانگی چیزی کمتر از من ندارند.من به خیال خودم سالها فکر می کردم اگر
قرار باشد روزی جام دیوانه ترین دیوانه ها رو بدهند یقینا این جام نصیب من
می شود،اما انگار خیال خامی بیش نبوده چون گویا دیوانه تر از من هم موجود
می باشد.رقیبان زیادند در این عرصه و من باید تلاش کنم آره باید تلاشی کنم
یا جام رو ببرم یا این عرصه رو ببوسم و راه را بدم به دست دیوانگان دیگر
این روزها بحث بر سر دوست نداشتن من و نا مهربانی های من بود.گویی بنده از دید دیگران دختری نامهربان و
بی محبتی هستم که دیگران را نیز دوست نمی دارم.دوستانم از من ناراحت.اما
چه کنم من در فکرم خالی هستم و آدمها ،من جمله خودم خلاء ایی در ذهنم
هستندکه همگی در رفت و امدی بی هدف در ذهنم جولان می دهند.مادرم می گه اگر برای کسی دلت تنگ بشود به این معنی هست که او را دوست داری
این روزها زندگی من مانند افیونی است که برای لحظه ایی التیام پیدا می
کنم و آرام می شوم.احساس خلسه با سیگار ها و آهنگ های نوستالژیکم.اورگاسم ذهنی که به دست خاطراتم در لحظه توی لحظه و لحظه به لحظه من رو به اوج لذت می بره
این روزها در پی پیدا کردن دوست داشتن ،لحظه به لحظه خودم رو جستجو می کنم.فقط برای دوست داشتن خودم و دیگران
آره دوست عزیزم به قول تو این روزها خوب فهمیدم که زندگی فقط لحظه هاست
+ نوشته شده در جمعه 1 بهمن1389ساعت 2:33  توسط فرزانه قربانی
|
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه میکنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود
حکایت این روز های من حکایت این شعره،دلم می خواد دستمو روی تموم عقربه های تموم ساعت های دنیا بذارم تا لحظه لحظه این روز های آخر دیدنت رو مزه مزه کنم،شاید سریعا باید خودم رو به گرینویچ برسونم تا بلکه بتونم کاری کنم یا شاید آرزو کنم که تمام پروازهای دنیا لغو بشن که من بتونم تو رو فقط چند روز بیشتر ببینم
این روز ها کم کم صدای خنده هایمان با بوی دلتنگی داره یکی می شه،دلتنگی من برای تویی که داری خودت رو برای پدر شدن آماده می کنی
نمی دونم این بار اگر بری قرار دوباره دیدنمون رو باید چند سال دیگه هماهنگ کنیم،نمی دونم تا کی باید حسرت نبودنت رو بکشم
دوست دارم بهت بگم تا ابد مواظب خودت باش،تا دل من کمتر نگران تو باشه،دوست دارم بهت بگم که این روزها چه پدرانه مواظبم بودی چه مردانه برای ما زحمت کشیدی،دوست دارم بهت بگم برای بچه ات خوب پدرانه کن تا شاید حسرت من و تو از نداشتن پدر پر بشه
*دوست دارم بهت بگم دوستت دارم قهرمان کودکیم
+ نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد1389ساعت 0:52  توسط فرزانه قربانی
|
این چند روز پر از دیدار های انقضاء شده بود.دیدار دوستانی که با هر نگاه هر لحظه حسی داشتی .پشیمونی،نفرت،عشق و دوست داشتن،حسرت،غرور و در آخر مچاله شدن توی افکار پیچ در پیچم
کار من همیشه فرار کردن از آدم های انقضاءیافته بود.ترس به یادآوردن خاطراتی که همیشه خودم رو از دستشون قایم می کردم
امروز هم از همون روزهایی بود که دوست نداشتم خاطرات یک سال پیشم رو مثل یه فیلم سینمایی ترسناک نگاه کنم، خاطراتم از همونایی بود که وقتی یادت میافته دندون قروچه می کنی تا عصبایتت بخوابه
امروز هم باز بعد از 2 روز مستی و شادی مجبور به یاد آوری خاطرات مرده ام شدم،مجبور به شنیدن حرفهایی که همیشه ازشون فرار می کردم.
ولی وای به دوستهای انقضاء یافته ای که فکر می کردی یه زمانی باعث عذابت بودن اما این روزها باعث شور و سر مستیت،از همون دوستی هایی که پشیمونی از اینکه فکر می کنی با هیچ بندی نمشه بندش زد،فکر می کنی شاید دیگه دیر باشه برای بند زدن و تو می خواهی زمان رو به 2 سال پیش برگردونی عقربه ها به خواست تو به عقب برگردن و درست زمانی وایستن که تو می خوای و یا شاید بر عکس اون آدم بدون هیچ خاطره بدی یهو بپره تو زمان حال ،چه اوج لذتیست اون موقع
*به دنبال ماهر ترین بند زن شهر می گردم تا شاید اون بتونه دوستیه شکسته شده من رو بند بزنه
**هیچ فرقی نداره که این دوست انقضاء شده دختر باشه یا پسر
+ نوشته شده در یکشنبه 17 مرداد1389ساعت 23:6  توسط فرزانه قربانی
|
هر چند که به قصد خوشحالی در خودآگاه و به قصد ناراحتی در نا خودآگاه
رفتم به دیدار یه دوست قدیمی،اونم برای گرفتن کتاب های tcf و خوردن نهار
توی پاستا چهار میز.
همه چیز مثل همیشه گذشت.سردرگمی های همیشگی من.دوست های تاریخ مصرف گذشته.دوستی های پینه بسته.
در آخر هم مثل همیشه پشیمونی من
مسله پیچیده وجود و هستی همیشه زمانی سراغم می اد که کنار آدم ها در حال زندگی کردن باشم
فکر های شلوغم در ازدیاد وجود آدم ها در کنارم،به ذهن پینه بسته ام رجوع می کنه
امروز هم یکی از همین روزهایی بود که ازدیاد آدم های بو دار رو حس کردم و در کنار دوست قدیمی ام مثل همه دوست های انقضا شده ام خودم نبودم و مدام در پی هویت گم شده ام بودم
امروز هم مثل یکی از همون روزهای خسته کننده ای بود که من در پشت پرده هویت گمشده ام پنهان بودم
و مثل همه روزهای پر از آدم ،با خنده های نیش دارم دوستان قدیمی رو آزردم
*حالم از این همه سردرگمی در میان ازدیاد آدم های اطرافم بهم می خوره
*از نبودن خودم_از دروغ بودن خودم میان ازدیاد جمیعت بیزارم
*کاش از خواب بلند شم ببینم توی شهری هستم که زبون مردمشون رو نمی دونم این طوری راحت تر بودم
*مطلب غصه دار بود شاید با خنده های مصنوعی این روز هام جور نیاد
+ نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 19:24  توسط فرزانه قربانی
|
از وقتی که یادم می اد از کفش پاشنه بلند خوشم نمی اومدفقط یادمه که یک بار عاشق کفش تق تقییه دختر همسایه مون بودم که احساس می کردم اگر بپوشم حتما بزرگ می شم.هیچ وقت اون کفش پاشنه بلند و یا هیچ کفش پاشنه بلند دیگری رو تا 2 سال پیش نپوشیدم که 2 سال پیش برای عروسیه یکی از دوستان قدیمی مجبور به خرید یه کفش با پاشنه های 3 سانتی شدم که اون هم تا آخر شب دعا می کردم که زودتر به خونه برسم تا از دستش راحت بشم
همین چند ماه پیش بود که خواهرم در مورد کفش پاشنه بلند صحبت می کرد.صحبت از این قرار بود که یکی از اساتید دانشگاشون در مور کفش پاشنه بلند واستفاده آن در جوامع مرد سالار بحثی کرده بود
نظر این استاد این بود که جوامعه مرد سالار استقبال بسیار زیادی برای استفاده از این نوع کفش ها می کنند و دلیل هم این بود که وقتی خانمی این کفش ها رو پا می کنه سرعت راه رفتنش به مراتب از آقایون که کفش های تخت می پوشن پایین تر می اد و این یعنی که زن ها در کار کردن از سرعت کمتری بر خوردارن و مردها چابک تر و سریع تر هستند
و دلیل دیگر هم نگاه جنسی به این نوع کفش ها است.وقتی خانومی از این مدل کفش استفاده می کند به علت کند بودن و تعادل کمتر، راه رفتن معمولی تبدیل می شه به نوعی کت واک که این خودش بار جنسی داره و زن رو یک ابژه جنسی معرفی می کنه
ابن دو دلیل کافی است تا بگوییم که جامعه ایی مرد سالار مثل جامعه ما از این نوع کفش استقبال بسیار خوبی کرده است
قصد من از بیان کردن این نوشته نشون دادن نار ضیاتی خودم از این نوع کفش و کثرت استفاده از اون در بین دوستانم بود.دوستانی که شاید خود رو فمینیست می دانند و خیلی دیگر از دوستان با آگاهی و نا آگاهی به راحتی خود را یک ابژه قرار می دن و یا اینکه به دیگران اجازه می دهند که آنها رو ابژه حساب کنند
و این که روز به روز استفاده از این نوع کفش و یا دیگر وسایل مثل آرایش های زیاد و لباس هایی به قول خودشون سکسی به بیشتر شدن این تفکر که زن می تونه وسیلیه برای راحتی مرد باشه رو افزایش می دهند
این عملکرد خانم های جامعه به تفکر های متحجرانه دولت متحجرمون بیش تر دامن می زنه وهمین باعث می شه که از زنان ما انتظارات کم و پایینی داشته باشند و ارزش واقعی زن رو در جسمش بدونند
+ نوشته شده در سه شنبه 5 مرداد1389ساعت 21:57  توسط فرزانه قربانی
|
بی اختیار هی می زنم
نمیدونم توی کدوم کوچه پس کوچه های ذهنم جات گذاشتم
نمیدونم توی کدوم از فکر هام توی کدوم خلوت هام جات گذاشتم
نمی دونم کجا بودی و از کجا پیدات کردم
این حافظه پوسیده من رو دیگه یاری نمی کنه
فقط قایم موشک بازی هات رو خوب یادمه
آره تو خیلی خوب بلدی با من قایم موشک بازی کنی
انگار می دونی بازی مورد علاقه ام بوده
ولی دیگه از بازی هات خسته شدم
دیگه رمقی برای بازی نموده
از این سردر گمی ها از این عقب برگشتن ها دیگه خسته شدم
نمی دونم کجا باید ببینمت
نمی دونم بازی بعدی رو کی می خواهی شروع کنی
باز دوباره سر چه موضوعی می خواهی بهانه دوباره دیدن بیاری
یادته چه نامردی کردی؟
اون روزها من بازی در آغوش کشی رو می خواستم اما باز تو همون بازی تکراری رو انخاب کردی
دیگه الان با این حال ـ بی حالم حال بازی ندارم
دیگه الان با این حال ـ بی حالم حال نوشتن ندارم
فقط منو مشغول کردی مشغول خودت
مشغول بودن یا نبودن خودت
**او بر همه چیز آگاه است
**نمی دانم هست یا نیست این موضع لعنتی باعث سردرد و میگرن من می شه
+ نوشته شده در سه شنبه 8 تیر1389ساعت 22:19  توسط فرزانه قربانی
|
من یه نا مردم
هرچند که به صورت ساختاری مخالف کلمه نامرد هستم اما به صورت معنی که در عرف جامعه وجود دارد درسته من یه نامردم
نامردیه من از اینجا شروع می شه که آدم ها همیشه برای من تاریخ مصرف داشتن و این تاریخ مصرفشون رو هم وجود فیزیکیشون مشخص می کنه
بهتره بگم که آدم ها تا زمانی برای من هستن که من حضور فیزیکی اونها رو حس کنم در غیر این صورت به راحتی یه آب خوردن فراموش می شن
نامردی من اینجا ثابت می شه که من دوست ۶ ساله خودم رو به علت تغییر فاز فکری کنار گذاشتم
و خوب هیچ احساس عذاب وجدانی نمی کنم
و یا اینکه دوست ۲ ساله خودم رو توی یک لحضه کنار گذاشتم طوری که حتی سلام هم نکردم
نامردی من بیشتر اینجا ها هم ثابت می شه که من تمام یک ترم رو با بچه های دانشگاه عکاسیم گذروندم.شب و روز.اون مدت بهترین هام رو طی کردم اما همه چیز با یه ژوژمان برای من تمام شد و من رابطه هام رو قطع کردم
من آدم ها رو خیلی راحت خذف می کنم
خیلی راحت کنار می زارم
خیلی راحت بی حس می شم
و خیلی راحت تنها می شم
****آدم ها تا زمانی برای من معنا دارن که سود برسونن در غیر این صورت کنار می رن
پس مواظب دوستی با من باشید من یه نا مردم
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 23:25  توسط فرزانه قربانی
|