|
بازم انقلاب.............بازم گیر کردم تو انقلاب اما دیگه اون بوها نمی اد اون نوستالژی که توقع داشتم نیست اون صدای خنده های من اما دیگه دارم عادت می کنم به یه نواختی زندگیم به این که.........صبح می شه شب می شه به این بغض لعنتی که ۱ سال نترکیده به ذهن بسته شدم به تمام خروجی های ذهنم بدونه هیچ گونه ورودی به تعطیل شدن ذهنم به اینکه دیگه حتی توی آینه هم نگاه نمی کنم از روتیین شدنم بدم می اد از تلاش های مزخرفم بدم می اد از نگاه نکردن هام از بی توجهی هام از بسته شدن هام از همش بدم میاد از دوگا نگی وجودم بدم می اد از تو هوا معلق بودنم بدم می اد از فکر های پر از بی فکریم بدم می اد + نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388 0:55 توسط فرزانه |
این چند وقت هی شب ها هوا خوب میشه
هی بارون میاد هی منو خوشحال میکنه هی باد میاد هی منو خوشحال می کنه + نوشته شده در شنبه 28 شهریور1388 2:4 توسط فرزانه |
نفس بکش .........ریه هاتو پر کن از این هوا تا جون دارم نفس می کشم نفس عمیق هوا امروز عالی بود ............ منو برد به خاطرات خوشم پارسال من و بقیه بچه ها بعد از کلاس .چرخیدن مداممون توی انقلاب خندیدن بلند بلندمون .... وسایل سنگین من چپیدن توی اتوبوس دنبال غذا خوردن و التماس هی من برای اش های نیکو صفت همون اش فروشی قدیمیه که مردای توش چشممون رو از کاسه در می اوردن خانه هنرمندان سینما بهمن وعصر جدید سانس های عمله بارون سینما تاکسی سوار شدن های ۵.۶ نفرمون و اون روز قشنگ توی حیاط من و فرانکی وول خوردنمون بین بچه های موسیقی و چشم دوویدن دنبال هم کرم زدن من آخر سر همه چی با یه ژوژمان تموم شد
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388 16:9 توسط فرزانه |
و اینکه هر جا می گردم پیدا نمی کنم به نظر من که اون بوده یه روزی ولی الان نیست رفته کجاشو نمی دونم شاید یه دنیای دیگه داره شاید هم داره دوباره توی جایه دیگه تو یه دنیایه دیگه موجوداتی رو می سازه و از اون بالا هی نگاشون می کنه هی میگه به من بگید دمت گرم!!!!بابا عجب چیزی هستی!!!! + نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388 0:11 توسط فرزانه |
همه چیز عالیه ولی من امروز فهمیدم که اصلا آسمونی در کار نیست و الان بین تضاد جبر و اختیار گیر کردم + نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388 23:59 توسط فرزانه |
من می ترسم من از مردهایی که تو خیابون نگام می کنن می ترسم از مرد هایی که اهسته پشت سرم راه می رن می ترسم از مرد هایی که توی چشمام خیره می شن می ترسم از اندام زشت مرد می ترسم از شهوت مرد می ترسم از مرد می ترسم + نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388 1:32 توسط فرزانه |
خیلیی خیلیی عصبانیم امروز میل منو هک کردن ادم مزخرف برای اولین بار احساس کردم که دزدی شده ترسیدم از اینکه به حریم خصوصیم تجاوز شده حریمی که انگار تعریفی ازش نیست من از این بیشتر می ترسم + نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388 1:25 توسط فرزانه |
راست می گویی امانم بریده
شاید این همون قسمتی باشه که همه راجع بهش حرف می زنن اما من دوستش ندارم + نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388 13:38 توسط فرزانه |
رفتنت را به خدا امدنی نیست دگر تو نخواهی امد بی جهت منتظر معجزه ام + نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388 14:49 توسط فرزانه |
دیدن قیافه هایی که همشون شبیه هم هستن خیلی جالبه تو خیابون همه اشنا هستن حتا او غریبه ها + نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388 0:12 توسط فرزانه |
|